تبليغاتX
ღ حصـــــــار عشـــق ღ

ღ حصـــــــار عشـــق ღ

با ورود تو به قلب شکسته من و التیمام درد بی درمان من زندگی برایم رنگ دیگری شد تو همان دوای درد بی درمان بودی ، تو همان فرشته نجات من بودی زمانی که من داشتم در دره نا امیدی سقوط میکردم تو آمدی و مانند فرشته مرا نجات دادی به زندگی ام امید بخشیدی و مرا امیدوار به زندگی ام کردی امید به پروازی دوباره در دشت عشق ، امید به کشیدن تصویری از عشق! تصویر عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم کردم ، چون تو همان عشق بودی! نه احساسی از عشق بودی و نه کلمه ای از عشق ، نه عاشق بودی و نه معشوق تو خود خود عشق بودی برایم! عشق با تمام معانی و درک و احساس و زیبایی آن! تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود! عشقی که عاری از هر گونه گرد و غبار غصه است و جدایی! تصویر تو کشیدنی نیست حتی برای تجسم آن نیز باید به رویاها سفر کرد! آنقدر زیبایی که نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه ای از دفتر زندگی کشید! ای تو که زیباترین زیبایی هستی ، و امیدوارترین امید هستی با ورودت به قلبم زندگی ام مانند تصویری شد که شاید در خواب میتوانستم آن را ببینم! انگار دنیا مال من بود و گل خوشبختی تنها برای من در باغچه زندگی روییده شده بود! انگار باران عشق تنها برای من می بارید و چلچله تک درخت زندگی تنها برای من آواز عاشقی را میخواند ! تو الگوی همه عاشقانی ، تو سرچشمه هر چشمه زیبایی ها هستی! با ورود تو به قلبم و امیدی که به من دادی دنیا برایم رنگ عشق شد! و تجسم تصویر تو تنها با رنگ عشق در ذهنم کشیده شد! تمام زیبایی های دشت عشق با حضور تو دیگر آن زیبایی را نداشت ، چون تو در بین این همه زیبایی ها زیباتر بودی و در مقابل زیبایی تو دشت عشق آن قشنگی خودش را از دست داده بود! به هیچ نویسنده و قصه گویی اجازه نمیدهم که از چهره و زیبایی تو سخن یا قصه ای بگویند چون دوست ندارم تو تبدیل به قصه بی فرجام شوی! دوست ندارم تو خاطره شوی چون تمام خاطرات روزی خواهند سوخت! اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم کند چون چهره تو آنقدر زیباست که هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم کند!

+ نوشته شده سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 10:19 توسط مهســـا |


دوباره شب شد منو تنهایی

عزیز خوبم بگو کجایی ؟؟

دوباره شب شد دلم گرفته

خاطره تو یادم نرفته

من موندم با، خاطره هامون

من موندم با، چشمای گریون

بی تو چه کنم؟؟؟
بی تو چه کنم ؟؟؟

دیگه تو دستم دستای تو نیس

من موندم و شب، با چشمای خیس

تو خاطره من، تو موندگاری

دوباره برگرد، راهی نداری

من موندم با، خاطره هامون

من موندم با، چشمای  گریون

بی تو چه کنم؟؟

بی تو چه کنم؟؟

من موندم با، یه قلب داغون

من موندم با، دلی پریشون

بی تو چه کنم؟؟

بی تو چه کنم؟؟

 

من از تو برای خود خدای اسمانی اما از جنس زمینیها ساختم...  سالها تو را تراشیدم پرستیدم شکستم

+ نوشته شده شنبه چهارم خرداد 1387 7:48 توسط مهســـا |


ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که

بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟ از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

امشب ازچه بنويسم؟از دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا

ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟

امشب از چه بنويسم؟از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر

در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا

بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...شايد از اينکه زود دلبسته شدم

و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي

گناهکار شناخته شوم.نه!نه! شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت

مرا نديد يا ديد و ناديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود...

مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شودو

تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر به رويا را بداني.

شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در قفس

سينه اش به ياد تو مي تپد. شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر

ورزيدن بي معناست اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن ، ماندن و

خواستن را پيدا ميکند. چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و

معنايش را ندانستي ، از من بريدي و از اين آشيان پريدي مگر از من چه بد ديده بودي اي

نامهربان که ترکم کردي و دل برتنهائيم نسوزاندي.

اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا شده بود ، اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به

تو دلشکن نمي بستم. اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در

مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم.  اي کاش هيچ گاه

قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست

زندگي ام نشنيده بودم اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي

دل بستن را به من آموختي اما رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش

کشيدي.

تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از

ديدگانم روان است . تو گريستن را با رفتنت به من آموختي .

انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به

راه دوختنم.

اما... امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک

نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.

امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري چون اينبار من اينطور

خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را اما،...باور کن

...
که ديگر باور نخواهم کرد عشق را...ديگر باور نميکنم محبت را...

و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد...

بادکنک دلتنگیام پر شده از هوای تو     اگه نیایی می ترکه خونش می افته پای تو ...

+ نوشته شده سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 12:3 توسط مهســـا |


هنوز رویاهایم ادامه دارد. نمی دانم...نمی دانم چرا وقتی همه آرزوهایم را دانستی...رفتی؟!جرم من آخر

چه بوده ای خدا؟ مدام تکرار یک اشتباه. من همه آرزوهایم سبز بود. چرا همه رویاهای خوب همه اش تباه

 است؟ گذشته ....وقتی به گذشته فکر می کنم...فقط افسوس می خورم.نمی دانم آخر، این رویاهای قشنگ

و این خوشبینی چرا اینقدر بی سرانجام شد.و همه چیز حتی خدایم به یک باره نابود شد.

دلم برای همه چیز تنگ است برای همه چیز...چقدر دلم برای آن دانه های تسبیح که معجزه می کرد تنگ

است. و برای آن اتاق کوچکم که پناه بی پناهی های من بود تنگ است.چقدر زود گذشتن آن روزها....چقدر

 زود گذشت...؟!دلم می خواهد پاک پاک باشم.مثل آینه ها مثل همان چشمهایی که در رویا دیدم آه چشمهایم

 چشمهایم حریف چشمهایش نشد ...اما...می دانی هنوز دوستت دارم هنوز دوستت دارم و بی تاب تو می

 مانم.ای عشق من ای تنها ترین ای آخرین نفس به حرمت روزهای زیبایمان می نویسم. دیوانه شده

 ام.....؟؟؟؟ چه دیوانگی شیرینی وقتی گفتی تا ابدییت عاشقت می مانم. سالها انتظارت را کشیدم.سالها

 دلتنگ تو بودم سالها به شوق تو اشک ریختم ... دریغا دریغا آن سالها که من بیقرار تو بودم و تو دیوانه

 وار مرا می پرستیدی... آه خدایم.......... عطش تو در دلم ماند آه چه حسرت سخت و بی سرنجامی. چقدر

 امشب خوب است و چقدر سحر برایم دست یافتنی تر.آخر امشب چله نشین عشق بر باد رفته ام شده ام. دلم

 تنگ است تنگ تنگ باز بی پناه بی پناه شده ام... اما قبل از پر کشیدنم چشمهای بی تابم، قلب چله نشینم،

نگاه بی قرارم برای تو... فقط تو... من عروس شده ام. عروس شهر رویاهای بی سرانجام وعروس

رویاهای تو. یادت است روزهایی که می گفتی بی من می میری؟؟ نمی خواهم نمی خواهم برگردی...همه

امید من این است که می دانم هنوز دوستم داری .تو کسی که هم صدای تنهایی های من بودی . وهم نشین

 شبهای بیکسیهایم ... من در میان خاطرات گذشته مان زنده ام ... من ناچارم ناچارم که بمانم من محکوم

به ماندن شده ام صبر می کنم احساس می کنم خدا همین روزها دستم را می گیرد.می شنوی صدایم می کند

می خواهد برای همه چیز خط پایان بکشد.می دانم هیچکس انگار لایق نماند تا این عشق جاودان باشد.برو

 هر جا که می روی همه نامهربانیت سهم من........

همیشه عاشق توآخرین عاشق...

تنهایی.....

+ نوشته شده دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 10:3 توسط مهســـا |


هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم 

 
مثه درياي من باشه منم چون قايقش باشم


هنوزم در پي اونم که عمري مرحمم باشه

 

شريک خنده و شادي رفيق ماتمم باشه


هنوزم در پي اونم که عشقش سادگي باشه

 

نگاهاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه  


ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس     


من حتي با همين پاها ميرم تا حدي که جا هست 


هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونم


با اون دستاي پر مهرش کنه پاک و بگه جونم  


بگه جونم نکن گريه منم اينجام بذار دستاتو تو دستام


تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام

 

خدايا عشق من پاکه درسته عشقي از خاکه

 

منم اون عاشق خاکي که از عشق تو دل چاکه ...

 

 

تا تونست دلو سوزوندو    خودشو به دل نشوندو...

 

+ نوشته شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 10:29 توسط مهســـا |


DESIGN BY :MINOS X

در نگاهم فقط تو را ميبينم ...
فقط تو را ...
در خواب و در بيداري ... در هر حالي که باشم تو در برابر ديدگانم جاي داري ...
چشمها ، آينه دروني انسانهاست ... آينه قلب آنهاست
و حضور سبز تو ، نه فقط قلبم که تمام وجودم را پر کرده ...
بر چشمهايم خرده مگير ...
آنها فقط درونم را نشان ميدهند ...
درون مرا که از « تــــو » پر شده است ...


حصـــار عشـق
ایمیل




گذشته ها

خرداد 1387

اردیبهشت 1387



همراهان

ღ اشعار عاشقانه ღ
ღاز نفس افتاده ღ
ღملکه زمستان ღ
ღدختری از دیار تنهایی ღ
ღ عشق اشک آلود ღ
ღکاخ عشق ღ
ღ دخترک متولد عشق ღ
ღ کوچه پس کوچه های عاشقی ღ
ღ شقایق ღ
ღ ترانه های بی مخاطب ღ
ღدیوان عشق ღ
ღ بی صداتر از سکوت ღ
ღ شب برفی ღ
ღقبض روح ღ
ღ مسیر سبز ღ
ღ کلبه ای برای زندگی مجازی ღ
ღ فکر کردم با تو دلم جدا از غم هاست ღ
ღ *•. .•* *•. سیب سرخ .•* *•. .•*ღ
ღ ماه نقره ای ღ
ღسولدوز امیر ღ
ღ I Love you ღ
ღ ویرونه ها ღ
ღ یه وبلاگ دوست داشتنی ღ


    بازدید روزانه:

طراح قالب:مینوس
ÈÒѐÊÑíä ÏÇäáæÏÓÊÇä ÇíÑæäí
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS



تنها