|
با ورود تو به قلب شکسته من و التیمام درد بی درمان من زندگی برایم رنگ دیگری شد تو همان دوای درد بی درمان بودی ، تو همان فرشته نجات من بودی زمانی که من داشتم در دره نا امیدی سقوط میکردم تو آمدی و مانند فرشته مرا نجات دادی به زندگی ام امید بخشیدی و مرا امیدوار به زندگی ام کردی امید به پروازی دوباره در دشت عشق ، امید به کشیدن تصویری از عشق! تصویر عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم کردم ، چون تو همان عشق بودی! نه احساسی از عشق بودی و نه کلمه ای از عشق ، نه عاشق بودی و نه معشوق تو خود خود عشق بودی برایم! عشق با تمام معانی و درک و احساس و زیبایی آن! تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود! عشقی که عاری از هر گونه گرد و غبار غصه است و جدایی! تصویر تو کشیدنی نیست حتی برای تجسم آن نیز باید به رویاها سفر کرد! آنقدر زیبایی که نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه ای از دفتر زندگی کشید! ای تو که زیباترین زیبایی هستی ، و امیدوارترین امید هستی با ورودت به قلبم زندگی ام مانند تصویری شد که شاید در خواب میتوانستم آن را ببینم! انگار دنیا مال من بود و گل خوشبختی تنها برای من در باغچه زندگی روییده شده بود! انگار باران عشق تنها برای من می بارید و چلچله تک درخت زندگی تنها برای من آواز عاشقی را میخواند ! تو الگوی همه عاشقانی ، تو سرچشمه هر چشمه زیبایی ها هستی! با ورود تو به قلبم و امیدی که به من دادی دنیا برایم رنگ عشق شد! و تجسم تصویر تو تنها با رنگ عشق در ذهنم کشیده شد! تمام زیبایی های دشت عشق با حضور تو دیگر آن زیبایی را نداشت ، چون تو در بین این همه زیبایی ها زیباتر بودی و در مقابل زیبایی تو دشت عشق آن قشنگی خودش را از دست داده بود! به هیچ نویسنده و قصه گویی اجازه نمیدهم که از چهره و زیبایی تو سخن یا قصه ای بگویند چون دوست ندارم تو تبدیل به قصه بی فرجام شوی! دوست ندارم تو خاطره شوی چون تمام خاطرات روزی خواهند سوخت! اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم کند چون چهره تو آنقدر زیباست که هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم کند! + نوشته شده سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 10:19 توسط مهســـا |
دوباره شب شد منو تنهایی عزیز خوبم بگو کجایی ؟؟ دوباره شب شد دلم گرفته خاطره تو یادم نرفته من موندم با، خاطره هامون من موندم با، چشمای گریون بی تو چه کنم؟؟؟ دیگه تو دستم دستای تو نیس من موندم و شب، با چشمای خیس تو خاطره من، تو موندگاری دوباره برگرد، راهی نداری من موندم با، خاطره هامون من موندم با، چشمای گریون بی تو چه کنم؟؟ بی تو چه کنم؟؟ من موندم با، یه قلب داغون من موندم با، دلی پریشون بی تو چه کنم؟؟ بی تو چه کنم؟؟ + نوشته شده شنبه چهارم خرداد 1387 7:48 توسط مهســـا |
ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که + نوشته شده سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 12:3 توسط مهســـا |
هنوز رویاهایم ادامه دارد. نمی دانم...نمی دانم چرا وقتی همه آرزوهایم را دانستی...رفتی؟!جرم من آخر چه بوده ای خدا؟ مدام تکرار یک اشتباه. من همه آرزوهایم سبز بود. چرا همه رویاهای خوب همه اش تباه است؟ گذشته ....وقتی به گذشته فکر می کنم...فقط افسوس می خورم.نمی دانم آخر، این رویاهای قشنگ و این خوشبینی چرا اینقدر بی سرانجام شد.و همه چیز حتی خدایم به یک باره نابود شد. دلم برای همه چیز تنگ است برای همه چیز...چقدر دلم برای آن دانه های تسبیح که معجزه می کرد تنگ است. و برای آن اتاق کوچکم که پناه بی پناهی های من بود تنگ است.چقدر زود گذشتن آن روزها....چقدر زود گذشت...؟!دلم می خواهد پاک پاک باشم.مثل آینه ها مثل همان چشمهایی که در رویا دیدم آه چشمهایم چشمهایم حریف چشمهایش نشد ...اما...می دانی هنوز دوستت دارم هنوز دوستت دارم و بی تاب تو می مانم.ای عشق من ای تنها ترین ای آخرین نفس به حرمت روزهای زیبایمان می نویسم. دیوانه شده ام.....؟؟؟؟ چه دیوانگی شیرینی وقتی گفتی تا ابدییت عاشقت می مانم. سالها انتظارت را کشیدم.سالها دلتنگ تو بودم سالها به شوق تو اشک ریختم ... دریغا دریغا آن سالها که من بیقرار تو بودم و تو دیوانه وار مرا می پرستیدی... آه خدایم.......... عطش تو در دلم ماند آه چه حسرت سخت و بی سرنجامی. چقدر امشب خوب است و چقدر سحر برایم دست یافتنی تر.آخر امشب چله نشین عشق بر باد رفته ام شده ام. دلم تنگ است تنگ تنگ باز بی پناه بی پناه شده ام... اما قبل از پر کشیدنم چشمهای بی تابم، قلب چله نشینم، نگاه بی قرارم برای تو... فقط تو... من عروس شده ام. عروس شهر رویاهای بی سرانجام وعروس رویاهای تو. یادت است روزهایی که می گفتی بی من می میری؟؟ نمی خواهم نمی خواهم برگردی...همه امید من این است که می دانم هنوز دوستم داری .تو کسی که هم صدای تنهایی های من بودی . وهم نشین شبهای بیکسیهایم ... من در میان خاطرات گذشته مان زنده ام ... من ناچارم ناچارم که بمانم من محکوم به ماندن شده ام صبر می کنم احساس می کنم خدا همین روزها دستم را می گیرد.می شنوی صدایم می کند می خواهد برای همه چیز خط پایان بکشد.می دانم هیچکس انگار لایق نماند تا این عشق جاودان باشد.برو هر جا که می روی همه نامهربانیت سهم من........ همیشه عاشق توآخرین عاشق... + نوشته شده دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 10:3 توسط مهســـا |
هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم شريک خنده و شادي رفيق ماتمم باشه نگاهاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه
خدايا عشق من پاکه درسته عشقي از خاکه منم اون عاشق خاکي که از عشق تو دل چاکه ...
+ نوشته شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 10:29 توسط مهســـا |
|
| ||||||